حالت تاریک
آیا مایل به نصب وب اپلیکیشن اخبار شازند هستید؟
روایتی از رقص رنگ‌ها در شازند
شکوه پاییزی شازند؛ میراث رنگ و سکوت

روایتی از رقص رنگ‌ها در شازند

پاییز که به شازند می‌رسد، زاگرس لباس زر و سرخ می‌پوشد؛ بادها شعر می‌خوانند، سراب‌ها آینه می‌شوند و هر برگ، روایتی از زیبایی این خاک را زمزمه می‌کند

پاییز، مهمان مهربان شازند است. از همان روزی که مهرماه از گردنه‌های زاگرس می‌گذرد و نسیم خنکی بر شانه‌های شهر می‌نشیند، همه‌چیز رنگ دیگری می‌گیرد. گویی دستی نامرئی، قلم‌مویی برداشته و کوه‌ها، دشت‌ها و کوچه‌های شهر را با زر عسلی و سرخ آتشین و سبز خیس، یکی‌یکی رنگ‌آمیزی کرده است.

کوه‌های شازند در این روزها، ردایی از زر به تن دارند. برگ‌های چنار، چون سکه‌هایی که باد آن‌ها را خرج می‌کند، آرام‌آرام رها می‌شوند و بر زمین می‌نشینند. افراها اما سرخ‌پوش‌ترند؛ گویی سال‌هاست با آتش دوستی دارند. در فاصلهٔ آن دو، سبزیِ سرسختِ صنوبر و بید می‌ایستد تا یادمان بیاورد که پاییز، پایان نیست؛ تغییر است.

و آنگاه سراب‌ها. سراب‌های شازند در مهرماه، آینه‌های طبیعت‌اند. آب که می‌ایستد، آسمان در آن می‌نشیند؛ ابر در آن می‌خوابد و برگ‌های شناور، چون قایق‌های کوچک خاطره، بی‌عجله می‌روند تا جایی که سکوت تمام می‌شود. صدای آب، شبیه زمزمه‌ای است که کسی از دوردست برای دلِ تو می‌خواند.

صبح‌های پاییزی شازند، بوی دیگری دارند. مه بر دامنه‌ها می‌خزد، هوا روشن‌تر و شفاف‌تر از همیشه است و پرنده‌ها انگار آوازشان را کمی آهسته‌تر می‌خوانند؛ احترام به آرامشی که بر شهر سایه انداخته است. در چنین صبح‌هایی، هر نفس، جرعه‌ای از پاکی است و هر نگاه، تصویری که دل نمی‌خواهد تمام شود.

عصرها اما، باد از تنگه‌ها می‌آید و با خودش بوی خاکِ خیس و برگِ خشک را می‌آورد؛ همان بویی که ناگهان تو را به کوچه‌های کودکی می‌برد. خورشیدی که کم‌رمق‌تر می‌تابد، نور را جوری روی تپه‌ها می‌پاشد که گمان می‌کنی کوهستان، از طلا بافته شده است.

در شازند، پاییز فقط یک فصل نیست؛ یک حال است. حالی که در فلاکس چایِ عصرانه، در صدای جیرجیرک‌های شب، در بوی تنور و در دست‌های سردی که گرمای دیگری را می‌جویند، پخش می‌شود. اینجا مردم یاد گرفته‌اند با آمدن پاییز، خانه را گرم‌تر و دل را نرم‌تر کنند.

باید به کوه‌های این شهر نگاه کرد تا فهمید زیبایی، ادعا نمی‌کند؛ فقط هست. باید در تمام مسیر نشست و تماشا کرد که چگونه طبیعت، سالی یک بار پیمانش را با این خاک تازه می‌کند: زرد می‌شود، می‌ریزد، برمی‌خیزد. این، درسی است که شازند هر مهرماه، بی‌صدا بر پیشانی‌اش می‌نویسد.

این روزها را با چشم نبینید، با دلتان ببینید. شازند در پاییز، یک شهر نیست؛ شعری است که کوهستان برای ما می‌خواند و باد، آن را از این دره به آن دره می‌برد.

‌

لینک کوتاه خبر

نظر / پاسخ از

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر می‌گذارید!