مردی که کولهاش پر از راه بود
دشمن کاری نمیتواند بکند؛ ما هستیم
آقای رضایی؛ مردی که با کولهای پُر از دمنوش آمد. پیشتر در پیادهروی اربعین، گرمای دمنوشش را به زائران داده بود و دیروز هم در میدان جانفدا با همان دستهای مهربان میان مردم گشت و گفت: «دشمن کاری نمیتواند بکند؛ ما هستیم.»
در همهمهی میدان، چشمها یکییکی به او خیره شد. آقای رضایی؛ مردی نه چندان بلندبالا، اما ایستاده با آن کیفیتی که تنها از قدم زدنهای طولانی به آدم دست میدهد. کولهای بر دوش داشت که بندهایش، در گوشت شانهاش رد انداخته بود؛ کولهای که وزنش را راه تعیین کرده بود، نه خرید و نه بار.
اما این کوله، بویی داشت؛ بوی دمنوش. همان عطری که با باد میپیچد و آدم را بهیاد آتشدانهای کنار جاده و سماورهای کوچک میاندازد. بوی گیاهان خشکیده، بوی دستهایی که چیزی را برای دیگری آماده میکنند. این کوله، انبار راه بود، نه بارِ سفر.
وقتی کوله را بر زمین گذاشت، صدای فلزیِ قوطیها و بستهها شنیده شد؛ صدای کسی که سالها با راه آشتی است. صورتش از آن صورتهایی بود که چینهایش را آفتاب و گرد و خاک کشیدهاند، نه سالهای بیکاری. در نگاهش چیزی بود پختهتر از هیجان؛ آرامشی از جنس «رفتهام و برگشتهام».
او تازهآشنا نبود. پیشتر هم دیدهایمش؛ در همان مسیر خاکیِ اربعین، جایی که پاها تاول میزنند و دلها سبک میشوند. آنجا کولهاش را باز میکرد و دمنوشش را در میان زائرانِ خسته قسمت میکرد؛ لیوانی گرم برای کسی که زانوانش خسته بود، و لبخندی برای کسی که فقط یک نفس فراغت میخواست. آقای رضایی یاد گرفته بود که راه، با پای تنها پیموده نمیشود؛ با دستِ دیگران گرم میشود.
دیروز هم همان کار را کرد. در میان ازدحام میدان جانفدا، قوطی دمنوشش را باز کرد و به مردمی که آمده بودند، سهم داد. یکییکی. با همان حوصله و همان دستهای مهربان. دمنوش برای او فقط یک نوشیدنی نبود؛ بهانهای بود برای نزدیک شدن، برای گفتنِ «حواسم به تو هست»، برای اینکه در شلوغی هم کسی را تنها نگذارد.
گفت و بقیه سکوت کردند. حرفهایش پیچیده نبود؛ ساده و صاف بود، مثل جادهای که به کربلا میرسد. گفت: *«دشمن نمیتواند کاری بکند. ما هستیم.»* همین. هیچ شعاری بلندتر از این لازم نبود. در همان جملهی کوتاه، یک عمر بودن خلاصه شده بود؛ بودنی که با رفتن به دست میآید و با ایستادن حفظ میشود.
میان شعار «موشکهای سجیل ایران» که در میدان طنینانداز شد، او فقط لبخند زد و دستی بر پرچم کشید. برای او این طنین، صدای آشنایی بود؛ نه صدای تازهای برای ترساندن، بلکه اعلامی از یک حقیقت: پشتوانهی این ایستادگی، مردمی است که در کنار هم میایستند و به هم دمنوش تعارف میکنند.
و این راه تمام شدنی نیست. آقای رضایی کولهاش را دوباره برداشت، بندها را محکم کرد و رفت تا ادامه دهد؛ همان مسیری که از اربعین آغاز شده و در میدان جانفدا ادامه مییابد. مردی که کولهاش پر از دمنوش است، اما بر دوشش نام یک ملت ایستاده است.
لینک کوتاه خبر
برچسبها
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!